تبليغاتX
تنبك كوچولوي من


وای که چقدر این بلاگفا به فکر مشتری هاشه !! همینجوری از صبح تا شب میشینه فکر میکنه که

چجوری به این ملت یه حالی بده ! مثلا همین پریشب پس پریشب بود که شب ِ آرزوها بود ، یه لیست

آماده کرده بودم که تحویل خدا بدم اما یادم رفته بود که توی لیست آرزوهام اضافه کنم و بنویسم

" خدایا ، ای خدای مهربان ، صبح که از خواب پاشدم ببینم یکی وبم رو خونه تکونی کرده و قالبم رو

بی سروصدا عوض کرده باشه و همه ی اضافات ِ وبم رو انداخته باشه دور " .... خب درسته که من یادم

رفته بود یه همچین دعایی بنویسم اما بلاگفا که نمرده ، خودش دست به کار شد و نصفه شبی یه نقاب

زد که یه موقع ریا نشه و اومد واسم خونه تکونی کرد اساسی !! حالا منم میخوام یه چند روزی در جشن

و شادی ای که به افتخار ِ بلاگفا انجام شده شرکت کنم ، اینه که فعلا وقت ندارم قالب عوض کنم .

خلاصه یه چند روزی به اون عکس ِ خوشگل مامانی ای که گذاشتم نیگا کنید تا برگردم . مواظب باشید

 به چیزی دست نزنید چون میترسم بلاگفا عصبانی بشه و ایندفعه کلاً از صفحه ی روزگار محوم

 کنه[تشویش]

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 9:44  توسط محمدرضا 

نویسنده : ناهید

خب خدا رو شکر ، روز مادر هم به سلامتی تموم شد . دوستان ِ عزیزم ، از جشن و پایکوبی های

دیروز خسته نباشید ، امیدوارم توی مهمونی ها و سمینارها و برنامه هایی که براتون تدارک دیده

شده بود بهتون خوش گذشته باشه و به یک برنامه ی ایده آل و منظم برای ارتقاء فکر و اندیشه ی زنان

ایرانی و مادران ِ امروز و فردا رسیده باشین  .یول

از دوستان عزیز وبلاگی ام هم عذر میخوام اگه نتونستم عرض تبریکی براشون بنویسم . این چند روز

اینترنت به شدت اذیتم کرد . باز هم میگم روز و ماه و سال ِ مادر مبارکباد قلب

.

.

اما میرسیم به پروژه ی بعدی که همانا پروژه ی تابستان و روزمرگی ِ بچه هاست . 

تعطیلات تابستان از همین حالا که بهار است شروع شد . این بود اَهمّ اخبار .

میدونم این جمله برای مادرانی که بچه های دبستانی دارند بسیار پر مفهوم و پر معناست .

تابستان یعنی بازیهایی که اصلاً تموم نمشه یعنی حوصله ای که مدام سر میره

یعنی همبازی ای که هر روز برای دیدنش اشک ریخته میشه   تابستان یعنی مدرسه ای

که بطور مطلق تعطیل میشه ، دقیقاً انگار از خداشه تا دیگه این بچه های بازیگوش رو نبینه   ناراحت

تابستان یعنی بی برنامگی ای که هر چی براش برنامه ریزی میکنی یه جای ِ کارش میلنگه متفکر 

تابستان یعنی من ، که باید نقش مادر و همبازی و معلم و مهمونهای نداشته ی شب نشینی

رو یه تنه بازی کنم ، تابستون یعنی محمدرضا ، که با وجود اینکه به کلاس فوتبال میره و کلاس

زبانش برقراره و کلی کتاب براش تهیه شده و .... اما از حالا میگه مامان من تابستون چیکار کنم ؟

تابستون یعنی ترس از اینکه بچه ها به دیر خوابیدن ِ شب و دیر بیدار شدن ِ صبح و تنبلی عادت نکنند .

.

.


ایکاش تابستانهای ما مثل تابستانهای خیلی جاهای دنیا ، انقدر رنگ و بوی ِ بیکاری و تنبلی و تن

پروری به خودش نمیگرفت گاوچران

.

پریشب  من به محمدرضا میگم یه برنامه ریزی ِ خوب برات دارم تا هم مطالعه ات کم نشه ،

هم درسهای سال گذشته ات فراموشت نشه ، هم به ورزش و بازیت برسی . صبح که شد

بچه از خواب بیدار شده میگه دیشب خواب دیدم خانوم معلم بهم گفت برو کتابهای بوستان

و گلستان ِ سعدی رو از کتابخونه بخر و تا فردا یه بار از روش بنویس استرس

فکر کنم تو برنامه ریزیش کمی زیاده روی کردم


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 11:14  توسط محمدرضا  |